۲- همین الان هم عجیب به نظرم می رسد! اما من و همدوره هایم، در چند سال اول زندگیمان، به جز یک ساعت برنامه ی کودک و یکی دو ساعت بازی در کوچه، آن هم با فحش و دشنام همسایه ها، هیچ تفریح دیگری نداشتیم! موبایل و تبلت و اینترنت از بیخ وجود نداشت! کامپیوتر کالایی اداری بود! شهرداری کلانشهر تبریز، در بحبوحه ی جنگ و بحران های اقتصادی، هنوز نتوانسته بود شهربازیهای “باغلارباغی” و “لوناپارک” را برای افتتاح آماده کند! و بدتر از آن همه ی اینها، این که به ما مدام تذکر داده می شد، سر و صدا نکنیم، تا بچه ی کنکوری فامیل، بتواند درسش را بخواند، یا کارمند دولتی تازه استخدام شده ی خانواده، چرت بعد از ظهرش را بزند.

این تجربه ای ملال انگیز و خسته کننده بود و ما با دنبال بازی و لذت بردن از زندگی… پس دست به عمل می زدیم برای ساخت یک بازی بی سر و صدا که وقتمان را پر کند، هر کس ایده ای می داد و ما آن یکی که از همه عملی تر بود را اجرا می کردیم، هرچند گاهی سر و صدا بالا می رفت (که البته کتکش را هم نوش جان می کردیم)، اما به هر حال ملال را تبدیل به لذت کرده و ساعتها را گذرانده بودیم.

برای بزرگترها نیز وضع چندان فرقی نمی کرد، آنها نیز به غیر از کارهای روزمره ای که انجام می دادند و گهگاه نگاه کردن به تلویزیون، کاری برای انجام دادن نداشتند.مردانی که به نماز جماعت می رفتند، زنانی که دم در خانه شان می ایستادند و با همسایه ها صحبت می کردند. پدربزرگهایی که فقط برای خرید بستنی برای نوه ها از خانه بیرون می رفتند و گهگاه با رفیق بستنی فروششان هم صحبت نیز می شدند و مادربزرگهایی که برای نوه هایشان حکایت تعریف و ضرب المثل تشریح می کردند. تمام اینها برای گریز از ملال روزمره ای بود که بر زندگی سایه افکنده بود، ملالی که از دلش برای بچه ها بازی جدید بیرون می آمد، که من اسمش را خلاقیت می گذارم و ملالی که از دلش برای زنان مونس و همدم، برای مردان رفیق و دوست و برای نوه ها بستنی و داستان بیرون می آمد، که من اسمش را صمیمیت می گذارم. ادامه دارد…

مانی_مظفری

مطالب مرتبط

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *